خاطرات سفر مشهد
سلام به همه یدوستای گل گلی خودم
خوبیییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای که چقدر دلتنگتون بودم
خدارو شکر که سالم و سلامت رفتیم و برگشتیم
خیلی خیلی بهمون خوش گذشت واقعا. جای همتون خالی بود .
تا جایی که یادمه خاطراتمونو مینویسم براتون
حرم خیلی خلوت بود و خیلی راحت با عسل میرفتیم زیارت میکردیم و میومدیم.
بعدش هم کلی میگشتیم. جاهای زیادی رفتیم. کل مشهد رو زیر و رو کردیم.
الماس شرق رفتیم که واقعا خیلی قشنگ بود. روز چهارشنبه هم به همراه دخملی رفتیم سرزمین موجهای آبی که از ساعت 10 صبح رفتیم داخل و ساعت 7 بعد از ظهر بود که اومدیم بیرون.
خدایی خیلی خوشگل بود و حسابی بهمون خوش گذشت. عسل هم که انقدر ذوق داشت و خوشحال بود که اصلا نمی خواست بریم بیرون.
موزه رفتیم. یه عالمه زیارت گاه دیگه رفتیم که از یاران امام رضا بودند.
خلاصه یه هفته ای که پیش امام رضا بودیم بیش از اندازه خوش گذشت بهمون.
اینم عکسامون که زیر هر کدوم توضیحشو مینویسم براتون

اینجا راه آهن میانه هستش که قطار یکم تاخیر داشت و عسلی هم بی صبرانه منتظر قطار بود.

اینجا هم نزدیک مشهد بودیم که عسل جونم داشت حاضر میشد.

اینجا هم که حیاط مهمانسرا بود. بابا داشت پذیرش میگرفت منم به خاطر اینکه فسقل حوصلش سر نره داشتم ازش عکس میگرفتم.


اینجا هم اتاق مهمانسرامون بود که عسل جونم بعد از یه خواب طولانی بیدار شدند و شارژ تشریف دارند.

اینجا هم موزه ی داخل حیاط حرم امام رضا هستش.

اینجا قیافه ی عسل رو داشته باش


توی موزه همه چی رو با ذوق و شوق نشون میداد ومنم خیلی مشتاقانه ازش عکس می گرفتم.

بعدشم رفتیم حرم و انقدر شیطونی کرد که خسته شد.

اینجا هم از خستگی بالاخره خوابش برد.

نگاه کنین حرم چقدر خلوته

اینجا هم محوطه ی مهمانسرا هستش که عسل دوست داشت از همه جاش عکس بگیره که من چند تاشو براتون میذارم.

اگه تونستین عسل رو پیدا کنین؟

این دستگاه واکس هم پایین راهرو قرار داشت که عسل همش از ما زودتر آماده میشد و میرفت تا کفشاشو واکس بزنه

اینجا هم داریم میریم بازار رضا واسه خرید

دردت به جونم بخوره که عاشق عکسی

اینجا هم روز سه شنبه هستش و بابا رفته موجهای آبی و منو دختری هم خودمون با سرویس رفته بودیم جاهای دیدنی.
اینجا آرامگاه خواجه اباصلب هستش که همیشه کنار امام رضا بودن.

اینجا هم آرامگاه خواجه مرادی هستش

اینو هم موقع برگشت از آرامگاه خواجه مرادی خریدیگلم.
روش اسم نازت نوشته شده و یه جمله ی ناز:
عسل
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشت.

اینجا هم آخرین روز هستش که منتظریم ساعت 5 بشه و بریم راه آهن.
فردای اون روز یعنی جمعه ساعت 9 شب رسیدیم تبریز که همه اومده بودن دنبالمون.
(مامانی-بابایی-مامان جون - باباجون - دایی جون - مائده - خاله جون من - دخترخاله ی من - عمو جون خودم - پسر خاله ی خودم )
انقدر دلتنگشون بودم که حد و اندازه نداشت.
از راه آهن به همراه همگی رفتیم خونه ی مامان جون.
اونا هم زحمت کشیده بودن و همه چیز برامون آماده کرده بودن.
فرداشم رفتیم خونه ی مامانی.
خلاصه که بهترین سفر سه نفریمون بود.
امیدوارم بازم قسمت بشه بریم پابوس همه ی امامامون


خاطرات سفر مشهد
